سمفونی
خوانندهٔ عزیز،
این واژهها هیچ خویشاوندی با هم ندارند،
اما همین بیربطی
موسیقی من است.
فقط احساسات خودم... توی ویس هست!
اینجاست که باید یک سمفونی بزنیم؛
سمفونیِ حرامزادگان
برای تو
برای من
برای ما
برای داستان غمانگیزِ سگ
و گورکنی که بیوقفه
حرف میزند.
برای خونِ چکیده
از جسدِ کلاغی
بر شاخهٔ درختی
که ابرِ مادر
و دریا
هر دو
بر آن گریستهاند.
برای رنگ چوبیِ تابوتِ مردِ ساکت
در جهانی لبریز از تحقیر،
و برای چای آرامبخش،
و گیتاری که سیمهایش
از خونِ لبهایم
در لحظهٔ تسلیم به سکوت
رنگیناند.
پس بروید
گم شوید از حضورم
بگذارید بخوانم
از حرامزادگان؛
برای تو
برای من.
وقتی میگویم
بودنت شادیست،
یعنی همین.
اینها فقط مشتی کثافتاند
از ذهن خیالپردازم.
و من،
میان خشونت شعر،
گاهی فقط
سپاس میگویم
که مرا عاشق کردهای.
نه
چیز مهمی نیست.
سنگینم؟
نه، سبک شدهام…
کنترل
از دستم رفته.
هان؟ آری،
من همان فرِ هان ام.
آگاهی شکوهی ندارد که
نه نه…
فرار شاید
نمیدانم.
به هر حال،
من نیز
حرامزادهام.
پیوندش میکنم.