به جایه تنفر باید به تشکر فکر میکردم
سالهاست به نفرت ورزید به یک سری از افراد زندگیم پرداختم به نژاد پرست هایی که منو مسخره میکردن به مدیر مدرسه ای که بین بچه ها فرق میزاشتو منو با مشت توی ابتدایی زد و به معلم زنی که همیشه بخاطر بچه هاش منو کتک زد ... ولی هیچ وقت به تو فک نکردم به تشکر از تو...
12 بهمن سال 1383 بود به گفته مادرم من یه بیماری لاعلاج میگیرم که بدنم به سفیدی برف میشه و هیچی از بدنم معلوم نبوده ... دکتر ها میخواستن که یک سری مواد رو بهم تزریق کنن اما به دلیل پیدا نبودن رگ تصمیم به شکافتن سرم میکنن تا به رگ هایی که داخل سرم بوده مواد رو تزریق کنن اما این کار ریسک بالایی داشته و ممکن بوده که در بهترین حالت فلج بشم ... و طبیعتا در بدترین مرگ ... پس یه وضعیت مرگ و زندگی برای کسی که تا حالا پدرشو ندیده ... و مادری که تنهاست ... و تنها و اولین بچش داره میمیره .... داییم اون موقع رییس بیمارستان شهرمون بود ... وقتی که دکتر ها از شرایط من میگن داییم اجازه نمیده که این کار رو کنن و بلاخره اتفاقی که میوفته اینه که داییم زنگ میزنه به یه پرستار که بازنشست شده و بهش شرایط من رو توضیح میده خب بعد از اومدن آقای ابراهیمی (پرستار مذکور) به طرز عجیبی از بدن من به صورت سر پایی از بخش هایی رگ هامو از بدنم میکشه بیرون ینی با پاره کردن پوستم و در اوردن رگ ها تزریق میکرده .. 6 روز بستری و بعدش تمامی حالت هام خوب بوده و من خوب میشم الانی که اینو مینویسم 19 سالمه ... و 16 سال از این قضیه میگذره .. من هیچ وقت به این فکر نکردم که از کسی که نجاتم داد یا قهرمان زندگیم ... تشکر کنم و متاسفانه برای اولین بار نامش رو بعد از 16 سال میدونم و این افسوس همیشه باهام میمونه که دیگه نمیتونم از ایشون تشکر کنم ... یا حداقل ببینمشون و الان تنها کاری که میتونم بکنم خوندن فاتحه و صلوات و گفتن روحش شاد هست ... خیلی دردناکه واسم که چرا با این که میدونستم زخم روی دست راستم بخاطر این موضوع بوده ولی هیچ وقت فکر نکردم که نام کسی که نجاتم داد رو بدونم ... یه جورایی حس مزخرفیه ... فقط خواستم بگم روحشون شاد و این که هر از گاهی فک کنید که باید از کیا تشکر کنید ...
در ادامه بچه ها پست های موقت پاک میشن 👍 نظراتونم اگر سوالی پرسیده باشید توشون جواب میدم ...